تبليغاتX
دلم میخواست مال من بودی سپید عزیزم
خاطره که زیاد میشه دیوار پرعکس میشه ولی همیشه دلت واسه کسی تنگ میشه که نمی تونی عکسشو بزنی رو دیوار
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 10:48  توسط bachemosbate_83 | 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 10:47  توسط bachemosbate_83 | 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 10:46  توسط bachemosbate_83 | 




+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 10:45  توسط bachemosbate_83 | 

بگين ماه در نياد


ماه من ..

آن روز با تو بودم ..

امروز بی تو ..


آن روز که با تو بودم ..

بی تو بودم ..

امروز که بی توام ..

با تو .. .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:28  توسط bachemosbate_83 | 
 

 گروه ترانه ها

 

بگذار سپيده سر زند
چه باک که من بميرم و شبنم فروخشکد
و شبگير خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد .
و مهتاب رنگ بازد و ستاره ي سحري بازگردد .
 راه کهکشان بسته شود ...
بگذار سپيده سر زند و پروانه به سوي آفتاب پر کشد .

                                                                                          خداحافظ تنها دلیل زندگیم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:57  توسط bachemosbate_83 | 

 میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی
به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگی
چنان وامانده ام در خود که از من می گریزد غم
منم تصویر تنهایی منم معنای دلتنگی
چه می پرسی زحال من؟ که من تفسیر اندوهم
سرم ماوای سوداها دلم صحرای دلتنگی
در آن ساعت که چشمانت به خوابی خوش فرو رفت
میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگی
شبی تا صبح با یادت نهانی اشک باریدم
صفایی کرده ام در آن شب زیبای دلتنگی

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:17  توسط bachemosbate_83 | 
www.hamtaraneh.com
 
کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
بسراپای تو لب می سودم
 
کاش چون نای شبان می خواندم
به نوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواج نسیم
می گذشتم ز در خانه تو
 
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده لرزان حریر
رنگ چشمان ترا می دیدم
 www.hamtaraneh.comwww.hamtaraneh.comwww.hamtaraneh.com 
کاش در بزم فروزنده تو
خنده جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی دردآلود
سستی و مستی خوابی بودم
 
کاش چون آینه روشن میشد
دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده تو
 
کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا می کرد
در دل باغچه خانه تو
شور من ... ولوله برپا میکرد
 www.hamtaraneh.comwww.hamtaraneh.comwww.hamtaraneh.com 
کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم ترا میدیدم
خیره بر جلوه زیبائی خویش
 
کاش در بستر تنهائی تو
پیکرم شمع گنه می افروخت
زین گنه کاری شیرین می سوخت
ریشه زهد تو و حسرت من
 
کاش از شاخه سر سبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر
شعله راز مرا می دیدی
  www.hamtaraneh.comwww.hamtaraneh.comwww.hamtaraneh.com 
(فروغ فرخزاد) 
 
                                 تقدیم به: محمدم
 
www.hamtaraneh.com
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:52  توسط bachemosbate_83 | 

www.hamtaraneh.com
آن سيه دست، سيه داس، سيه دل که تو راچو گلي با ريشه
از زمين دل من کند و ربود
نيمي از روح مرا با خود برد
نشد اين خاک بهم ريخته هموار هنوز
ساقه اي بودم پيچيده بر آن قامت مهر
ناتوان...نازک...ترد
تندبادي برخاست ، تکيه گاهم افتاد، برگها يم پژمرد
روزها طي شد،از تنها يي مالامال
شب همه غربت و تاريکي و غم بود و خيال
همه شب چهره ي لرزان تو بود، کز فراسوي سپهر
گرم مي آمد در اينه اشک فرود
نقش روي تو در اين چشمه ، پديدار هنوز
تو گذشتي و شب و روز گذشت
آن زمان ها به اميدي که تو برخواهي گشت
پاي هر پنجره مات
مي نشستم به تماشا، تنها
گاه بر پرده ي ابر، گاه در روزن ماه
دورتا دورترين جاها مي رفت نگاه
باز مي گشتم تنها،هيهات
چشمها دوخته ام بر در و ديوار هنوز
دوستت دارم بسيار هنوز


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:1  توسط bachemosbate_83 | 

 

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

دیگر از این حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنها و دل گرفته بی زار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 
                   
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:59  توسط bachemosbate_83 | 
زمزمه های دلتنگیم

اي اشك جاري شو و دنيا را با همه ي زيبايي هاي آن در ميان گير . من تو را كه به فرمان دل هاي سوزناك خود فرو مي ريزي دوست دارم ... تو را كه بر غم ها غصه ها و دردها و رنج ها و آلام بي انتهايم مرهم مي گذاري مي ستايم 
من دل عاشق پيشه خود را فقط به تو سپردم .من فقط در دوري توست كه با گوهر اشك خود  غبار غم از دل مي شويم . قلب من نخستين بار در دست تو به تپ
ش افتاد ولي اينك از فشار اندوه و درد  كم كم از حركت باز مي ايستد و ديگر در درياي خون غوطه نمي خورد .
 
اي اشك سوزان ..

آتشين تر از انچه هستي فرو ريز . من سرشكي را كه چون دلي بي محبت سرد باشد دوست ندارم . جاري شو از بالين من تا كنار افق و دريايي گرم و سوزان بگستران . مي خواهم آن گاه كه حرارت زندگي از بدنم زايل مي شود  .. ان گاه كه جسد سردم را به آغوش بي روح خاك مي سپارند دل را به دست تو دهم تا آن را با خود بدان نقطه ي سربلند افق ببري و به دست نسيم خوشبو و دلپذير كه جان را نوازش مي دهد و دل را به ستايش واميدارد بسپاري تا به آسمانش ببرد و شايد پس از من دمي از اندوه و غم رهايي يابد ... تو را به حدي دوست دارم كه تنها ذكر نامت كافيست كه سيل سرشك از ديدگانم جاري سازد . بي آنكه بخواهم مجنون من باشي ليلي وفادار تو خواهم بود . بي آنكه آرزو كنم در غم من اشك بريزي آرزومندانه از غم تو خواهم مرد ..!
 
 
رخ ز ديده نگاشته به سرشك                وان سرشكش برنگ تازه سرشك
 
 
دلم مي خواهد دفتر دلتنگيم را باز كنم و از شب سرد و ساكتم حرفها بگويم . دلم مي خواهد همه بدانند اميدم هم بداند كه آهنگ عبور را با تمام وجودم احساس مي كنم و اشك هاي ندامتگرم را سرازير مي كنم . چه بگويم از هزاران اميد سبزي كه در خانه ي دلم ويران مي شوند ؟ چه بگويم از شب هاي منحوسي كه سپيده خاموش را فرياد مي زنند؟ هنگام پرواز است ولي نمي دانم حالا چرا؟!! بال هايم مي سوزند بال هاي بي عروجم .
پروردگارا .. اكنون با تو سخن مي گويم . مگذار كه در التهاب عشق بسوزم . مي دانم كه عشق كار كسي است كه صبروياراي آن را دارد و من همانم كه عشقم به او پاياني ندارد
 
پروردگارا .. ميدانم كه مي داني او در كتاب عشقم معماست !! ميدانم كه مي داني بالاتراز كلمه ي زيباست !! ميدانم كه مي داني در دنياي خلوت وجودم فقط خيال او لبخند مي زند و تنها ياد او حماسه ي تنهاييم است .
 
پروردگارا .. از من نخواه كه به او نينديشم و خود را در آتش ياد او نسوزانم چرا كه مي خواهم در لحظات تنهاييم به ياد او فرياد بزنم و چشمه خشك وجودم را به فوران در اورم و اشك هايم را به ياد او سرازير كنم . مي خوانمش با ذره ذره وجودم ... مي خوانمش با تمام احساسم . او را همچون خون در رگ هايم جاري مي سازم . كاش مي توانستم چشم هايم را تهديد كنم تا ديگر اشك حسرت نبارد . كاش مي توانستم اين عشق را فراموش كنم اما نمي توانم . مي داني كه عشقم با ترس و لرز شروع شد . مي دانم كه ميداني عشقم حسرت نيست .
 
پروردگارا .. دل تنگم فغان سر مي دهد بي او چه كنم . او را از من مگير كه از بي خبري او می میرم . وای ای انتظار آخرمرا از پا در مي آوري چگونه جلوي تو را بگيرم .
انتظار چشم دوختن به يك جاده بي انتها نيست . انتظار باوريست شورآور و شوريست در باور . انتظار يعني تمنايي با شوق در آميخته .انتظار يعني جستجو يعني منتظر او
 
ندهم دل به دست تو ندهم                         گر به تو دل دهم ز تو نرهم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:45  توسط bachemosbate_83 | 

يه دنيا تشنگی تو عمق چشمامه
 
ببين امشب قصاص از اشك می گيرم
 
ببين می مونم امشب تا سحر يا نه
 
دوباره مثل هر شب ساده می ميرم

يه بغض مرده رو لبهام ماسيده
 
نميشه اسمتو آروم بشمارم
 
ببين از بس دلم با خاك خوابيده
 
شبيه مرده های زير آوارم

كجا بايد تو رو پيدا كنم امشب
 
كدوم سقفه كه مال هردومون باشه
 
نمی بينی چقدر از هم جدا مونديم
 
كدوم روزه كه تو آغوش شب جاشه

بيا دستامو از اين فاصله بردار
 
بذار باور كنم احساس بارونو
 
هميشه بايد از آخر كسی باشه
 
که لمسش تر کنه چشم پشیمونو...

 

 

                                                   تقدیم به محمدمSpray I Love You

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:18  توسط bachemosbate_83 | 

با یه بوس کوچولو تقدیم به فرزانه عزیزم

با یه بوس کوچولو تقدیم به سپید عزیزم

یه بوس کوچولو

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:59  توسط bachemosbate_83 | 
تقدیم به کسی که دلم برای مهربونیاش خیلی تنگه

 

            خوب میدانم بی تو غریبم

            روزها چه بی خبر می گذرند

           گویی به من به تو و به خاطره هایمان اعتنایی نمی کنند!

           بدون تو از خزان می نویسم

            وتوی گلدانهای دلم

             آرزوهای همیشه کال را می نشانم

               خوب می دانم بدون تو کسی حال دفترم را جویا نمی شود

              و از میان دریای نگاهم رد نمی شود

             خوب می دانم کسی مثل تو به قاصدکهای خیالم سلام نمی کند

                کاش می توانستم قشنگ ترین تک بیتی ها را برایت بنویسم

                کاش می توانستم لحظه های شاعرانه ام را برایت قاب کنم

                 من به اندازه بی کرانگی آسمانها به مهربانیت معتعقدم

                                                                   معتقد...

 

http://www.boose-eshgh.blogfa.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 12:57  توسط bachemosbate_83 | 
www.hamtaraneh.comاگر نفس هایم هنوز هق هق را نوازش نمیکند دلیل بر نشکستن بغض زخمی سینه ام نیست .... قرارم در هجوم بی قراری شکست....تاب ماندن و توان بودن در خود نمی یابم....التهاب پنجره فریاد میزند دوری ات را ....نگاهم سوخت از بس که شعله شد شبهای بی فانوس نبودنت را ....لالایی مهتاب مرثیه ی مرگ را نجوا میکند....ستاره ها نفس بریده اند و رنگ باخته اند در این ترانه ی عاشقانه....شعله ی نیمه جان شمع پر میدهد پروانه ی سوخته ی نگاهم را تا معبد حضور تو.....و تن تب دار آسمان تلخ ترین خاطره های نگاه غریبش را بدرقه ی راهم میکند.... آه...که چه سخت است نبودنت و در این نبودن ماندن....
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 16:59  توسط bachemosbate_83 | 
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
 گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
غم انقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست!
ایینه ام را بردهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست!
همواره چون من نه
فقط یک لحظه خوب من بیندیش
 لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 2:32  توسط bachemosbate_83 | 

نگاه كن من چه بي پروا، چه بي پروا
به مرز قصه هاي كهنه مي تازم
نگاه كن با چه سرسختي تو اين سرما
براي
عشق يه فصل تازه مي سازم

يه فصل پاك، يه فصل امن و بي وحشت
براي تو كه يك
گلبرگ زودرنجي
يه فصل گرم و راحت زير پوست من
براي تو كه باارزش ترين
گنجي

نگاه كن من به عشق تو چه ليلا وار
تن يخ بسته ي پروازو مي
بوسم
بيا گرم كن منو با سرخي رگ هات
من اون رگ هاي پر آوازو مي
بوسم

تو رو مي بوسم اي پاكيزه ي عريان
تو روپاكيزه مثل مخمل قرآن
طلوع
كن من حرارت از تو مي گيرم
ظهور كن من شهامت از تو مي گيرم

بيا ، هيچ كس
مثل من و تو عاشق نيست
مثل ما عاشق و همسايه و همدم
بيا ، از شيشه ي سخت و
بلند عشق
مثل ارابه ي نور رد بشيم با هم

نگاه كن ، من چه شبنم وار، چه
شبنم وار
به استقبال دستاي خزون مي رم
هراسم نيست از اين سرماي ويران
گر
براي تو ، من عاشقانه مي ميرم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 2:8  توسط bachemosbate_83 | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 20:42  توسط | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 16:3  توسط bachemosbate_83 | 
با همه شب با دلم كسي مي گفت:«سخت آشفته اي ز ديدارش
صبحدم
ستارگان سپيد مي رود، مي رود نگهدارش»
من به بوي تو رفته از دنيا، بي خبر از فريب فرداها
روي مژگان نازكم مي ريخت، چشمان تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهاي تو داغ، گيسويم در تنفس تورها، مي شكفتم ز عشق و مي گفتم:
«هر كه دلداده شد به دلدارش، ننشيند به قصد آزارش
برود؛چشم من به دنبالش، برود؛عشق من نگهدارش»
آه اكنون تو رفته اي و غروب سايه مي گسترد به سينه راه
نرم نرمك خداي تيره غم مي نهد پا به معبد نگهم
مي نويسد به روي هر ديوار، آيه هاي همه سياه سياه
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 20:10  توسط bachemosbate_83 | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 18:18  توسط bachemosbate_83 | 

من مسلمانم

قبله ام یک گل سرخ

جانمازم چشمه،مهرم نور

دشت سجاده ی من

من،وضو با تپش پنجره ها می گیرم

در نمازم جریان دارد ماه،جریان دارد طیف

سنگ از پشت نمازم پیداست

همه ذرّات نمازم متبلور شده است

من نمازم را وقتی می خوانم

که اذانش را باد،گفته باشد سر گل دسته ی سرو

من نمازم را،پی ((تکبیره الاحرام)) علف می خوانم

پی قد قامت موج

کعبه ام بر لب آب

کعبه ام زیر اقاقی هاست

کعبه ام مثل نسیم می رود باغ به باغ،می رود شهر به شهر

((حجرالاسود)) من روشنی باغچه است !

                                                                                         

سهراب سپهری
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 18:15  توسط bachemosbate_83 | 

                                                                                

باور سخت .............

شایدباور نداشته باشی که بی تو هزاران بار در صدف نقره ای تنهایی ام می میرم

و شاید هیچ گاه نپذیری که همیشه در لحظه های من ایستاده ای این را بدان که

هر انچه را که در زندگی دوست داشتم هرگز نتوانستم فراموش کنم............

                                                                                                                                                                  

تقدیم به عشقم

 تقديم به اميد زندگاني ام، تقديم به شکوه شب و شکوه مهتاب، تقديم به اشکهاي سوزان روي کوه گونه هايت ، تقديم به خنده هاي دلنشينت و نگاه هاي پنهانت . اي آسمان قلبم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 17:59  توسط bachemosbate_83 | 

خلا لحظه‌هاي اين روزهايم را هيچ كسي  و هيچ چيزي  نمي‌تواند پركند.
هيچ چيزي مگر...
                                              
                                           
آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد......
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........
و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي........
عاشق آنكه تو را مي خواهد.......و به لبخند تو از خويش رها مي گردد.........
و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد

 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 16:4  توسط bachemosbate_83 | 
گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای
من شکستم هر دو را
گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام
به خاموشی مغرورانه ات
شکستی تو مرا
با تو گفتم
از همه تنهایی ام، خستگی ام
با تو گفتم تا بدانی
با همه ناجیگری، بی ناجی ام
تو، سکوتت خنجریست
بر قلب من
و حضورت، مرهمی
بر زخم من
پس، باش
تا همیشه با من باش
حتی اگر خاموشی...

 

 

بگذار شبها رو به ستاره ها خاطرات شیرینمان را شماره کنم......

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 15:33  توسط bachemosbate_83 | 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 12:45  توسط bachemosbate_83 | 
سـهم مـن از تمــام ايــن قصـه...يك بغل بـي كسي و تنهايي است
باز هم بعد گريه هاي دلم...خيره در چشم آينه گشتم
راستي چهره پر از اندوه...گاهي اوقات هم تماشايي است!
گاه با خاطرات سرگرمم...گاهي اوقات نيز با تقويم
آه! امروز مثل ديروز است....در دلم انتظار فردايي است
آسمان مثل من تو غمگيني....پس بگو از چه رو نمي باري؟
نكند باورت چنين باشد: چاره عاشقي شكيبايي است
دل من سر به سينه ام بگذار....بي صدا گريه كن براي خودت
شعله اي در وجود من انداز....قصه عشق ما اهورايي است
مدت اندكي است در اين باغ....غنچه جان من شكفته شده است
به كنارم بيا، ببين به نسيم...ساده پر پر شدن، چه رويايي است!
يك فرشته از آسمان آمد...آخرين صفحه را ورق زد ورفت
به گمانم كه مردن عاشق....آخر قصه، حس زيبايي
است....
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 5:21  توسط bachemosbate_83 | 
اگر بتوانم
 
ماه وستارگان را
 
روي برگهاي سوزني كاج بدوزم
 
                اگر عاشق تر از
 
همه شمع هاي جهان بسوزم
اگر از قطره هاي نجيب خونم
صدها رود خانه خروشان بسازم
اگر زيباتر باشم از
هر چه بود ونبود
اما تو مرا
دوست نداشته باشي
چه سود؟    
                                

بگذار خيال كنم "دوستم داري " و از اين خيال شبها تا سپيدي روز با ستاره ها باشم
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 5:8  توسط bachemosbate_83 | 
منو ببخش . . .

اگه دلم تنگ می شه خیلی برات منو ببخش

اگه نگام گم می شه تو شهر چشات منو ببخش

منو ببخش اگه شبا ستاره هارو میشمرم

اگه همش پیش همه بهت می گم دوستت دارم

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم

منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم

منو ببخش اگه تو رو می سپارمت دست خدا

اگه پیش غریبه ها به جای تو می گم شما

منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم

تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم

منو ببخش اگه فقط می خواستم بشی مال خودم

ببخش اگه کم بودم واست ولی . . .



زیادی عاشقت شدم


سکوتم از رضایت نیست.... دلم اهل شکایت نیست
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 17:31  توسط bachemosbate_83 | 
ای کاش می دانستم ...
دستهام و تنها
و دل غریبم و چشم براه میذاری
ترانه هام و بدست فراموشی می سپاری
 
ای کاش می دانستم ...
که باید با چشمانی ابری
تنهایی ام و بنگرم
با دلی پر ز آرزو ولی محکوم به سکوت
نظاره گر فریاد ثانیه ها باشم
 
ای کاش می دانستم ...
کسی که لحظات شیرینم را می سازد
روزی
تلخترین ثانیه ها را برایم می نوازد
هنوز باورم نیست
مرگ لحظه های با تو بودنم را
 
ای کاش می دانستم ...
سهم من از با تو بودن
بی تو ماندن
و خاطراتی بی رنگ شده
و محو شده
      و خورشیدی که گرفتار کسوف ماه تو شده
خاموش شده
 
ای کاش می دانستم ...
ای کاش می دانستم انچه را که از نگاه آخرت به قلبم جا گذاشتی
که مرا اتش زده
چه عمیق پیش رومه
می نگریستی
خیره به چشم های مات من
ای کاش می دانستم ...
حرف سکوت نگاهت را
خواهش یا تحقیر ؟؟!!!
ای کاش ...
 
 
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:39  توسط bachemosbate_83 | 
من از آن ابتداي آشنايي
 شدم جادوي موج چشم هايت
تو رفتي و گذشتي مثل باران
و من دستي تكان دادم برايت
تو يادت نيست آنجا اولش
بود
همان جايي كه با هم دست داديم
همان لحظه سپردم هستيم را
به شهر بي قرار دست هايت
 تو رفتي باز هم مثل هميشه
من و ياد تو با هم گريه كرديم
تو ناچاري براي رفتن و من
هميشه تشنه شهد صدايت
شب و مهتاب و اشك و ياس و گلدان
 همه با هم سلامت مي رسانند
هواي آسمان ديده ابري ست
هواي كوچه غرق رد پايت
اگر مي ماندي و تنها نبودم
عروس آرزو خوشبخت ميشد
و فكرش را بكن چه لذتي داشت
شكفتن روي باغ شانه هايت
كتاب زندگي يك قصه دارد
و تو آن ماجراي بي نظيري
 و حالا قصه من غصه تست
وشايد غصه من ماجرايت
سفر
كردن به شهر ديدگانت
به جان شمعداني كار من نيست
فقط لطفي كن و دل را بينداز
به رسم يادگاري زير پايت
شبي پرسيده ام از خود هستيم چيست
به جز اشك و نياز و ياد و تقدير
و حالا با صداقت مي نويسم
همين هايي كه من دارم فدايت
دعايت مي كنم خوشبخت باشي
تو هم تنها
براي خود دعا كن
الهي گل كند در آسمانها
خلوص غنچه سرخ دعايت
 
          کی میدونه این حسرتا چه کرده با روز و شبام
                
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 18:54  توسط bachemosbate_83 | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
وقتی که گریه کردیم گفتن بچه ای،،وقتی خندید یم گفتن دیوونه ای،،وقتی جدی بودیم گفتن مغروری،،وقتی شوخی کردیم گفتن سنگین باش،،وقتی که حرف زدیم گفتن پرحرفی،،وقتی ساکت شدیم گفتن عاشقی،،وحالا که عاشقیم میگن گناهه...

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM